رضا قليخان هدايت
1028
مجمع الفصحاء ( فارسي )
حيف است از آن دهان كه تو دارى جواب تلخ * وان سينهء سفيد كه دارد دل سياه شهرى به گفتوگوى تو در تنگناى شوق * شب روز مىكنند و تو در خواب صبحگاه گفتم بنالم از تو به ياران و دوستان * باشد كه دست ظلم بدارى ز بىگناه بازم حفاظ دامن همت گرفت و گفت * كز دوست جز به دوست مبر سعديا پناه ايضا آسوده خاطرم كه تو در خاطر منى * گر تاج مىفرستى و گر تيغ مىزنى خلقى به تير غمزهء خونخوار و لعل لب * مجروح مىكنى و نمك مىپراكنى گيرم كه بركنى دل سنگين ز مهر من * مهر از دلم چگونه توانى كه بركنى اين عشق را زوال نباشد به حكم آنك * ما پاك ديدهايم و تو پاكيزه دامنى با مدعى بگوى كه ما خود شكستهايم * محتاج پنجه نيست كه با ما درافكنى خواهى كه دل به كس ندهى ديدهها بدوز * پيكان عشق را سپرى بايد آهنى ايضا بسم از هوا گرفتن كه پرى نماند و بالى * به كجا روم ز دستت كه نمىدهى مجالى همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد * اگر احتمال دارد به قيامت اتصالى به تو حاصلى ندارد غم روزگار گفتن * كه شبى نديده باشى به دازناى سالى